تبليغاتX
متولد پائیز2007
فرهنگ ایرانی من دارد بالا می آید. عصبانی هستم و غرورم آسیب دیده. به شدت.

مجبورم یک کمی بد و بیراه بگویم تا حالم خوب شود. و دلم خنک.

زنک- هنوز دستور زبان فارسی را درست نمی داند. اولین بار یکی از استادان دانشگاه کتابی نوشته او را به من داد که بخوانم. مجموعه داستانهای کوتاه بود. شروع به خواندن کردم- دو سه صفحه ای با زور وزحمت خواندم. جمله های پراکنده. نگارش افتضاح. معناهای بی ربط. به استادم گفتم: " فکر می کنم این خانم خودش هم نوشته های خودش را نمی فهمد. متاسفم. اصلا برایم جالب نبود. نمی توانم کتابی را که نگارش غلط دارد بخوانم." برگشتم سر جلد چهار جان شیفته خودم. که هم معنی داشت و هم "ترجمه " اش انقدر عالی بود که آدم از خواندنش لذت می برد.

خانم همینطور نوشت و نوشت- تا توانست خود را به زور نویسنده قالب کند. چندی پیش وبلاگش را دیدم و هر از گاهی سر می زدم. به نظرم با تمام بی سوادی آدم جالبی می آمد. فکر می کردم که زنی ست که برخلاف عرف جامعه زندگی می کند. گهگاهی کامنتی هم می گذاشتم. گاهی از غلط های دستوری و املایی ایشان(!!!) و گاهی نظری درمورد مطلبی.

بعد از مدتی خواندن وبلاگ این خانم متوجه شدم که فقط خطاب به یک نفریا دو نفر- با ذکراسم- نوشته می شود، با اینکه ایشان می دانست که خواننده های دیگری هم هستند، که می خوانند و نظر می دهندو ....

چنان با تبختر و خود بزرگ بینی از خودش و فرهنگ خودش تعریف می کرد که فکر می کردی از آسمان فرشته نویسنده ای برما نازل شده و ما خبر نداریم.کامنت من را هم که چیز عجیب و غریبی نبود چاپ نکرد هیچ چهار تا لیچار هم بار من و بقیه کرد.  

یکی نیست بگه زنیکه عجوزه بی ریخت. تو که سواد ادبی درست حسابی هم نداری. خواننده هات هم که یکی دو تا بچه جغله ن که نوچگی تورو می کنن. تو دیگه چی میگی؟؟ خودتو هی آویزون این و اون کردی که به یک جایی برسی- بهتره خفه شی و انقدر عر و گوز نکنی. نکبت.

چقدر متاسفم که یک مشت آدم مثل تو - یا اون زنیکه عقده ای بد دهن هرزه سبیل طلاباید روشنفکر های ما باشید. چقدر ما بدبخت شدیم دیگه.

باید فریاد بزنیم تا اونهایی که غمگین و دلمرده گوشه گیری می کنند بیان بیرون و حال امثال شما رو بگیرن.

مثل اینکه کم کم باید فاتحه ادبیات ایران رو هم خوند. مثل همه چیزهای دیگه ش.

آخه بین کسانی مثل دولت آبادی و معروفی و شهرنوش پارسی پور و چند نفر دیگه که باقی موندن تو اصلا چطور جرات می کنی به خودت بگی نویسنده و کارگاه داستان نویسی هم راه بندازی؟؟ اول برو دستور زبان یاد بگیر. بعد انشا نویسی. بعد داستان نویسی. شاید بتونی کار کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 21:40  توسط نینا | 
از اولین چیزهایی که در آمریکا یاد گرفتم این بود که دست از قضاوت در مورد افراد و آدمهای دیگر بردارم. هنوز هم دارم تمرین میکنم و فکر میکنم که مدتها کار می برد. همه ما  ( که بیشتر عمرمان را در ایران گذرانده ایم) خواهی نخواهی و بی تردید اسیر فرهنگی شده ایم که به مجموعه اضداد تبدیلمان کرده! خوب که خودمان را تحلیل کنیم می بینیم که لکه لکه اینجا و آنجا با وجود تلاشی که برای محفوظ ماندن از فرهنگ کرده ایم- اثراتش دیده می شود. فرهنگ غصه خوری و دلتنگی و مرده پرستی از جمله داغهای دایمی فرهنگ ایرانی است که به سختی پاک می شود.

فهمیدم که هر کسی تصمیم می گیرد که چگونه زندگی کند بی برو برگرد. هر آدمی هم برای خودش راه و روش خاصی دارد و این آزادی را هم دارد که راه خودش را خودش انتخاب کند.

فهمیدم که چقدر آدمها با هم برابرند. همه رنگ همه فرم همه جور. رییس یا مدیرهیچ به این معنی نیست که طرف فرعون زمان است و هر وقت که سایه اش را می بینیم هم باید تعظیم کنیم و با عنوان و لقب خطابش کنیم ولی او هر طور که بخواهد رفتار کند و با هر کسی هر جور خواست حرف بزند چون رییس است. رییس در آمریکا - این شیطان بزرگ- یک آدمی است مثل همه آدمهای دیگر. رییس های من در اینجا روزی صد بار نگران این هستند که مبادا کسی را دلخور کرده باشند!

کسی به کسی نگاه نمی کند - متلک نمی گوید - مسخره نمی کند-در کلاس های درسی دانشگاه و کالج شاگردان از کوچک و بزرگ و پیر و جوان کنار هم نشسته اند و در فکر درس و کار زندگی خودشان هستند. کسی به لباس و آرایش و موی استاد کاری ندارد. باورم نمی شد و انقدر از تفاوت کلاسهای درس با ایران تعجب کردم که نزدیک بود شاخ در بیاورم.

کنترل اجتماعی آدمها بر آدمها وجود ندارد. قانون به نوعی رفتارهای اجتماعی آدمها را تحت نظر دارد- ولی به زندگی شخصی کسی - تا زمانی که آسیبی به دیگران نرساند- کاری ندارد.

همه چیز عادی است. همه چیز. زیبایی و زشتی و غیر متعارف معنی ندارد. به عبارت دیگر- عرفی وجود ندارد!!!!!!!!!!! چون همه چیز عرف است!!

این را هم فهمیدم: بهای بعضی چیزها در زندگی خیلی سنگین است. بهایی که من برای آزادی پرداخت می کنم شاید با ثروت بیل گیتس برابر باشد...... تمام گذشته ام.

همه کودکی ام- میهنی که هرگز مال من نبود- خانواده ام - خاطراتم - دوستانم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 1:49  توسط نینا | 
یعنی چه؟؟؟!!!!!

هاها ها! مسابقه فوتبال بین تیم زنان و مردان در ایران؟؟؟؟ شوخی می کنید؟!!!!!!!!!!!

هی هی هی هی هه هه هه!!!!!!!!!!!!مردم از خنده!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:30  توسط نینا | 
بالاخره بعد از سالها فیلم شام آخر را دیدم. کار خیلی خوبی بود. یادم نمی آید کار دیگری از فریدون جیرانی دیده باشم ولی تا جایی که می دانم فیلمساز خیلی خوبی ست.

فیلم پر از درد بود. مثل همه فیلم ها و کتابهای ایرانی دیگر. خب- حقیقت تلخ است و گاهی به شدت دردناک.

از بی عشقی و ممنوع بودن عشق برای همه زنان - و شاید خیلی از مردان- غمگین شدم.

هم اینکه فهمیدم که هنوز وجودم پر از خشم و نفرت و کینه ست. از کسانی که دورازدست من هستند. نزدیک بودند هم همین بود. من ضعیف بودم. با وجود تمام هارت و پورتی که داشتم. و آنها قوی. چادر های مشکی سرشان بود و ریش داشتند و اخم کرده بودند و اسلحه بروی مردم کوچه و بازار می کشیدند! چون برای جمهوری اسلامی کار می کردند. مرا به سالن کنسرت راه نمی داد چون مانتوی من بالای زانو بود و او به خاطر حقوقی که می گرفت می توانست مردم را هر چقدر که می خواهد بیازارد.

مردم را کتک می زدند که چرا با هم در خیابان حرف می زنند.

دراین فیلم هم نشان می دهد که اول عرف- بعد شرایط اجتماعی و سیاسی چطور می تواند انسانهای خوب و مظلوم را به راحتی نابود کند. که عرف شاید ریشه همه مشکلات دیگر هم باشد.

......

وسطهای فیلم بودکه ذهنم پرزدورفت به سالها پیش.

آنوقتها می رفتم و به یک خانواده درس انگلیسی می دادم. پدر و مادرجدا- بچه ها جدا.

یک بار سرو کله جوان خوش قد و بالایی پیدا شد که بعد از معرفی فهمیدم دایی بچه هاست. بابچه ها سر به سرش می گذاشت و خواهرش برایم تعریف کرد که چطور سال پیش یک دختر بزرگتر از خودش تورش کرده بود و مرد جوان تصمیم داشت با دختر ازدواج کند که خانواده با بدبختی جلوی ضربه وارده را می گیرد و دختر را دک می کند.

بعد از آن هربار که می رفتم مرد جوان آنجا بود! یکبار قبل از اینکه کلاس من تمام شود بی خداحافظی رفت. تعجب کردم چون بسیار مودب بود و خیلی هم با احترام با من سلام و خداحافظی می کرد.

از خانه شان که بیرون آمدم باران نم نم زیبایی می بارید. تا سر کوچه رفتم و دیدم که آنجا ایستاده . گفت "می تونم تا سر خیابون با شما بیام" - من که چشمهام از تعجب گرد شده بود گفتم " باشه!"

بدون مقدمه شروع کرد از خودش حرف زدن. و اینکه شعر می گوید. کاغذی از جیبش در آورد و گفت " این را برای تو گفته ام"      -!!!

 و شروع کرد به خواندن! شعر بسیار زیبایی بود در مورد باران که تا چندی پیش دو سه خطش را از بر بودم. قلبم فرو ریخت و در عین حال از ترس به حال سکته افتاده بودم. قیاقه خواهرش از جلوی چشمم کنار نمی رفت!

گفت " با من دوست میشی؟من خیلی از تو خوشم میاد. اصلا مثل دخترهای دیگه نیستی.من نمی تونم با بقیه کنار بیام. البته داشتم ازدواج می کردم . ولی نشد!"

گفتم" ولی تو از من کوچیک تری(!!!) - ضمن اینکه اصلا درست نیست!!"

گفت " چی درست نیست؟ به کسی مربوط نیست.اجازه میدی دستتو بگیرم؟"

چشمانم گرد تر و گرد تر میشد!گفتم" برای چی!" !!!

گفت " دوستت دارم. "و دستم را گرفت. " اقلا تو هم دست منو فشار بده که بدونم از من خوشت میاد!"!!

و من دستم را از دست گرم و بزرگ عاشقش بیرون کشیدم!

گفتم " معذرت می خوام. باید فکر کنم"

شماره تلفن کارش را داد و گفت " زنگ بزن. با جواب مثبت!"

تا فردا فکر کردم. زنگ زدم و گفتم " نمیشه! "

با صدای آهسته گفت " آخه چرا!من دوستت دارم!"

...............................

دیگربه آنجا نیامد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:35  توسط نینا | 
پرسپولیس را دیدم. خیلی وقت بود که به شدت دلم می خواست ببینمش. خیلی گریه کردم. خیلی سیاه بود. خیلی شبیه زندگی خودم بود. درواقع شبیه زندگی همه هم سن و سالان من در زمان انقلاب و بعد از انقلاب. از نظرزمان بندی و تعریف داستان عالی بود - اما از دیدگاه هنری...... من از آن دسته کسانی هستم که فکر می کنم در سینما- زیبایی شناسی بسیار مهم است. نه تنها سینما که هنر. حتی اگر موضوع سیاه و تلخ باشد می توان آنرا با زیبایی شناسی در هنر در هم آمیخت تا لذت مخاطب چند برابر شود. نقاشی ها ساده اند اما زشت. به جز چند تکه که به نظرم زیبا آمدند فکر کردم که چرا سعی نکرده نقاشی های بهتری بکشد؟؟

http://www.sonyclassics.com/persepolis/

http://www.sonyclassics.com/persepolis/main.html

تمام انیمیشین به غیر از چند قسمت سیاه و سفیداست که فکر می کنم مرجان ساتراپی عمدا این رنگها را انتخاب کرده تا فضای سیاه ایران را نشان دهد. اما..........

فضای فرانسه هم که در فیلم همانقدر سیاه است؟؟! اطریش هم؟پس از دیدگاه مرجان همه جا زندگی سیاه است؟ به غیر از مواقعی که آدم سیگار می کشد و فکر می کند؟؟ مرجان بد بینی روشنفکر ایرانی را با جدیت روشنفکر اروپایی (بیشتر فرانسوی)مخلوط کرده و یک انیمیشن سیاه و سفید طولانی ساخته است.

ولی بازگویی داستان یک زندگی پرفراز و نشیب در دو ساعت کار بسیار سختی است که در این کار بسیار خوب انجام شده. داستان بیننده را با خود می کشد و سیاهی تصاویر تنها چیزی است که ذهن و چشم را خسته می کند. موسیقی هم نسبتا خوب انتخاب شده. طنز تلخ داستان هم بسیار تاثیر گذار است. و این نیز هنر است که کارگردانی بتواند احساسات مخاطبش را به انواع مختلف تحت تاثیر قرار دهد.

امیدوارم کارهای بهتری از مرجان ساتراپی ببینیم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:7  توسط نینا | 
حماس شرایط اسراییل را برای آتش بس قبول نمی کند........تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل..

هواپیما سقوط کرد هیچکس هیچ صدمه ای ندید.... خلبان انقدر کار کشته و آزموده بود که از اول تا آخر با خونسردی همه را نجات داد.... درست مثل خلبانهای ایران.......... (قدیمی ها رو نمی گم)

پریروز گفتند که مصرف بیش از ۷ فنجان قهوه باعث ایجاد توهم می شود

دیروز خواندم که مصرف قهوه از بروز الزایمر پیشگیری می کند. بخوریم یا نخوریم؟!! سیگار را که از ما گرفتید دیگه قهوه نباشد زندگی چه معنایی دارد؟- دو روز عمره و من صبح به صبح به عشق قهوه از خواب بیدار میشوم.... واقعا چه انگیزه ای برای شروع روز دارم..........

خانمی که از وبلاگ نویسان قهار و با سابقه محسوب می شود بعد از کلی بدو بیراه به کامنت گذاران که آنها هم بد و بیراه و فحش برایش نوشته بودند -قهر کرده..... خانم با سبک جاهلی و خودمختارانه ای می نویسد که جنجال برانگیز می شود - مشخصه نوشته هایش استفاده بی مهابا از کلمات رکیک و اصطلاحات پایین تنه ای است. و می گویند که خیلی روشنفکر است و خیلی خواننده دارد (؟؟؟) - خب باید هم داشته باشد. قبلا در ایران - هر شهری تعدادی جاهل داشت که اتفاقا آدمهای خوبی هم بودند. بعد از انقلاب عزیز همه شدند جاهل مسلک. که باز هم آدمهای خوبی هستند. فرهنگ جاهلی شکل گرفت و واژه ها و اصطلاحات کم کم عادی شدند و نمی دانم - این تغییر به تقلید از آمریکاییها بود یا خودمان زمینه اش را داشتیم. یادم می آید زمانی بودکه "حال کردن " اصطلاح جالبی نبود. و الان انگار که بخش مهمی از زبان فارسی است. "با حال" - " حال کردن" - "حال داد" - تا برسد به لغات رکیک تر و حال بهم زن تر!!!

چه می دانم- شاید این ژانر جدید روشنفکری است و ما که هیچوقت هم روشنفکر نبودیم خبر هم نداریم!!!!!!!!!! ولی سوال اینجاست- اگر روشنفکرو تحصیلکرده و با سواد اینطور فکر کند و بنویسد و حرف بزند- تکلیف بی سواد ها و عامی ها و غیره چه می شود؟؟!!!!!! تکلیف ملت با این طرز تفکر و این برخورد و این فرهنگ چیست؟

همین است که می بینیم. چه در ایران چه خارج از ایران . فرهنگ عامیانه و مبتذل. پر ازتظاهر و کلمات رکیک و طرز فکر پوسیده ی هزاران سال قمری پیش.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 12:9  توسط نینا | 
مثل همه کسانی که در خارج ازایران زندگی می کنند -نمی گویم غربت، که غربت مملکت خودم بود-  بی اختیارمدام به یاد گذشته می افتم. زندگی در ایران. زندگی من با تمام تلاشی که از نوجوانی کرده بودم بی شباهت به زندگی سگها و گربه های ولگرد ایران نبود! نه از جهت خانوادگی - که سگها و گربه های هم پدر مادر و فامیل دارند- بلکه از نظر اجتماعی.

چند وقت پیش یاد زمانی افتادم که در ایران مجبور بودم با تاکسی سر کار بروم. کمتر روزی بود که در تاکسی آزاری به من نرسد. با توجه به اینکه از بچگی آموخته بودم و مجبور بودم که در خیابان با سگرمه های آویزان و قیافه ای خشن در خیابان رفت و آمد کنم که کسی کاری به کارم نداشته باشد. ولی چه سود؟

۱- گفتم : " آقا لطفا یک کمی اونور تر بنشیند" - طرف خودش را جمع کرد و چیزی نگفت. -خب.

۲- همان را گفتم ، طرف با حالت طلبکاری گفت : " خانم خودت یک چیزیت میشه حتما!" - اقا چسبیدی به من اونور اون همه جا داری. چرا نمی چسبی به اون آقایی که اونطرفته؟ - و اگر راننده تاکسی درخواست صلوات فرستادن نمی کرد- دعوا بالا می گرفت. می دانید که در ایران همه چیز با صلوات حل می شود.

۳- می خواستم از تاکسی پیاده شوم- پسرجوانی که کنارم بود و دستش روی تکیه گاه صندلی بود دستش را روی شانه من گذاشت و فشار داد.

درحالیکه داد می زدم "چی کار میکنی کثافت دستتو بردار پیاده شدم - یکی از پشت به پسر گفت چه گهی خوردی -و من پاشنه کفشم رو کوبیدم توی سینه ش و شروع کرده بودم با دست به سر و صورتش کوبیدن که راننده ی تاکسی از ترس از دست دادن مسافرش راه افتاد و رفت!!

و این برنامه تقریبا هر روز تکرار می شد. تا زمانی که من وضع مالی ام کمی بهتر شد و نصف حقوقم را به تاکسی تلفنی میدادم که از شر این کثافت ها راحت باشم. برنامه نوع دیگری پیدا کرد. راننده های تاکسی از پیر و جوان شروع می کردند به فضولی:

خانم شما بچه دارید؟  - نه.

ازدواج نکردین؟   - نه.

نمی خواین ازدواج کنین؟    - نه.

چرا؟؟  -؟؟؟.

و سوال و سوال و سوال.

تابستان هم که دیگر غوغای بوی عرق بدن قاطی با بوی سیگار و الکل و سکس شب قبل بدون دوش گرفتن صبح که چه عرض کنم- دوش هفتگی. شیشه بالابر هم که در تاکسی های ایران وجود ندارد. شما به عنوان مسافر تاکسی حتی حق بالا پایین بردن شیشه را ندارید!!!!

یک شب هم یک راننده آژانس یک آهنگ تکنو با صدای بلند گذاشت-دیدم سرش را به صندلی تکیه داده و دستش وسط پایش است و به هن و هن افتاده! مثل یک اژدها فریاد کشیدم " نگه دار. من پیاده میشم" ساعت ۱۱:۳۰ شب وسط میدان رسالت پیاده شدم. یک ماشین دربست دیگر گرفتم رفتم . زنگ زدم به آژانس و ماجرا را گفتم : " خانم این آقا گفته شما اشتباه می کنینو قلبش درد گرفته بوده!!!

-اقا قلبش درد گرفته موزیک تکنو با صدای بلندش چی بود و دستش وسط لنگش چه می کرد؟ قلبش وسط پاشه؟؟

دعوا کردم- فحش دادم- داد زدم- کتک زدم- و به هیچ جا نرسیدم. وقتی ماشینم را خریدم نفس راحتی کشیدم و انقدر در آن کابین کوچک ماشینم احساس امنیت می کردم که مثل یک موجود زنده مراقبش بودم. و دلم به حال کسانی که نمی توانستند ماشین بخرند خیلی می سوخت....................

یکی -دو تا- ۱۰ تا.....اینها هموطنان عزیز من بودند......................

چند وقت قبل ماجرای ماه رمضان در ایران را برای یک دوست آمریکایی می گفتم. باور نمی کرد که خوردن و آشامیدن را می توان برای یک ماه برای تمام ملت ممنوع کرد- چون یک عده مسلمان می خواهند روزه بگیرند. فکر می کردم اگر داستان تاکسی سوار شدن خانم ها را بشنود چه می گوید و چه فکر می کند؟؟!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:10  توسط نینا | 
اخبارنمی خوانم - از دنیا بی خبرم- کلافه می شوم.

اخبار می خوانم- ایران- آمریکا -جهان - فلسطین - اسراییل- وضع اقتصادی -کثافت کاریهای سیاسی. سی ان ان می بینم. باز هم می بینم. حالم بد می شود. کشته ها کشته ها. زخمی ها . چرا؟ گریه می کنم و گریه می کنم. چه کار دیگری از دست من بر می آید؟ اگر می گذاشتند همین فردا می رفتم حداقل زخم ها را می بستم. ولی فقط برای مردم. به خصوص آنها یی که ساده تر و بی پناه ترند. کودکان.

درفلسطین و عراق و لبنان - و شاید هم ایران - این بمب گذاران را که نمی دانم اسم فارسیشان چیست را از ۱۰ سالگی آموزش می دهند. انقدر شستشوی مغزی می دهند و انقدر نفرت از غرب و یهود و دیگر مذاهب را در دلشان جا می دهند که آنها حاضر می شوند برای ایجاد رعب و وحشت مردم عادی و خودشان را بکشند. یک جا. خب که چی ؟

غرب و یهودهم می آید موشک می زند سر بقیه مردم وباز هم آنها را می کشند. بعد دولت ایران که سی سال است که خیلی بی تعارف دارد سر ملت ایران می ریند- باز هم به ریدن خود ادامه می دهد و از گوشه گلوی ملت خود می زند که اسلحه بدهد به اعراب که آنها هم ملت یهود را بکشند!!!!!!!

دنیای شیرینی ست.  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:17  توسط نینا | 
مدتی است که حسین درخشان بحث داغ محافل وبلاگ نویسان و اینترنت بازان شده و همه دارندتلاش می کنند که ایشان از زندان آزاد شود. بعد از خواندن مطالبی که این آقا در وبلاگش نوشته بود نمی دانستم باید بخندم یا بگریم؟؟!!! نکند این بلایی باشد که به سر تمام ساکنین خارج از ایران می آید؟؟؟ گفتارها پراست از گزاره و نقیض گزاره - ولی در آخر معلوم می شود که ایشان بیش از عشق به مملکت و ملت ایران، شیفته ی احمدی نژاد و حکومت اسلامی و سیاستهای جدید جمهوری اسلامی شده است و شاید دلیل بازگشتش هم همین باشد!!!! چون به نظر می رسد که در خارج هم زندگی زیاد سختی نداشته و مدام با دوست دختر خارجی اش مشغول گشت و گذار و کسب تجربه بوده است!!!!!! - از تجربه غذاها و مشروبات مختلف گرفته تا احتمالا انواع ......البته حرفهایی خیلی شبیه همان دوستی بود که در پست قبلی در موردش نوشتم! همین است که نگرانم می کند. چه به سر جوانهای ما آمده؟ همه دیوانه شده اند؟؟؟

بگذریم. ایشان با بی اطلاعی تمام - در مورد مسایل فرهنگی-سیاسی - اجتماعی ایران اظهار نظر می کند ، و کاملا مانند یک آدم مریخی که تا به حال ایران را ندیده از دیدن ایران و مسایل و مشکلات موجود در آن شعف زده است!!!!!!!!!!!! نمی دانم مثلا چطور یک آدم طبیعی معمولی می تواند از هوای کثیف تهران و یا ترافیک آن با لذت سخن بگوید. یا مثلا چطور انتظار دارد که مردم افسرده و مغموم نباشند، و از رژیم انتظار دارد که کاری برای این پریشانی ملت بکند. رژیمی که سیاست اصلی اش غصه دار کردن عده ای - دک کردن و نابود کردن عده ای و تخدیر بقیه بوده است!!!!!!!!

بخش هایی از نوشته هایش را اینجا درج می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 15:21  توسط نینا | 
-ایران باید از نظراسلحه قوی باشد.

می گویم: "تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف- مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی، بهتر نیست به جای اسلحه ایران مدرسه و بیمارستان و "شهر" بسازد؟ که تهران تنها شهر حسابی اش نباشد؟؟"

از یمین و یسار می گوید. آنقدر عرق ملی کشکی و تعصب مذهبی و تنهایی در آمریکا کورش کرده که هیچ نمی بیند.

می گویم: "باربرا والترز را می شناسی؟؟امروز در.....

وسط حرفم می پرد و می گوید :" از این آمریکاییها حرف نزن که حالم از همه شان بهم می خورد- همه حسودند - آشغالهای کثافت....." و ادامه می دهد.

می خواهم بگویم- اگر اینها اینقدر بدند- چرا هشت سال اینجا مانده ای ، و چرا گاهی از شدت خوشی چشمانت از حدقه بیرون می زند؟ ولی نمی گویم.

می خواهم بگویم - باربرا والترز از کتابش و زندگیش با اپرا حرف می زد. و داشت از خواهر عقب مانده اش می گفت ، و تاثیری که خواهرش در زندگی و شخصیتش داشته- و اینکه تنها مورد در زندگیش است که هر گاه حرفش را می زند گریه می کند- و اینکه من باشنیدن حرفهای باربرا یاد خواهر خودم افتادم و اشکهایم سرازیر بود وقتی که زنگ زد- که به من پز تسلیحات ایران را بدهد- و از تشکیل هلال شیعه بگوید- و از بد بودن سنی ها و خوبی شیعیان- و از ترس اسراییل و آمریکا از ایران-

ولی نمی گویم. سعی می کنم که بگویم کمی تا اندکی در اشتباه است- ولی زیر بار نمی رود و از نهج البلاغه برایم می گوید. و اینکه شیعیان اهل جنگ نبوده اند و نیستند. و اینکه امام خمینی فرمان داده بود که شهرهای عراق تصرف نشوند- و سربازان فقط به فرمان امام دفاع می کردند و حمله نمی کردند.

می گویم: " با اسلحه داشتن ایران مخالف نیستم. ولی امثال تو مرفه بی درد..... که حتی توی ایران هم نیستید، چه نظری می دهید؟؟؟!!"

 بعد می گویم:" من از سیاست و مذهب چیزی نمی دانم- لطفا دیگر بحث نکنیم"

و وقتی حرفهایش تمام می شود خسته و خالی از انرژی روی کاناپه ولو می شوم و فکر می کنم "دست از سرم بردار....... ولم کن بابا.................."               

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 0:27  توسط نینا |